گزارشی بی اهمیت
صبح را با ساعت می سنجم وقتی ساعت به 10 می رسد وقت بلند شدن هستش. دیگر گذر زمان اهمیت نداره و حتی نمی شه فکر کرد که گذر آن اهمیت دارد یا نه .شاید برای مسواک زدن وقت بیشتری داشته باشم .
حتی کلوچه های شمال هم تمام شده پس چای رو با قند زیاد هورت می کشم شاید بتونه منو سر پا نگه داره .
و بعد به فکر یک نخ سیگار و فکر های تو در توی مغزم ....
آفتاب در بالای سرم هست و باد سردی می وزد همچنان بی هدف در کوچه فدم می زنم و سیگار می کشم زیاد زحمت به خودم نمی دم تا فندک را برای نخ بعدی آماده بکنم ..
پول ندارم شهریه دانشگاه رو بریزم ولی برای گرفتن روزنامه ای که بتونم صفحات آگهی اونو بی دلیل نگاه بکنم و چند سکه حرومش بکنم و دارم ...با غرغر سکه ها رو می شمارم و به دروغ به دکه دار می گم ای بابا بیا این پول خرد ها رو بگیر توی جیبم صدا می ده واگر شانس داشته باشم می تونم یک نخ سیکار دیگه هم بگیرم .
از لابه لای مردم به بی تفاوتی رد میشم یه روز عادی و کسل کننده ، شاید برای همه همینطور بوده ...صبحا این جا خلوته وشاید جمعیت کمی به دنبال وسایل روزمره .چهره مردم هم برای تکراری شده ..سیگارم داره تموم میشه پک های آخر و با دقت بیشتری می گیرم تا شاید بیشتر لذت بهم بده و منو از فکر کردن به روزگار برحضر بکنه .
اگه آدامس داشتم حداقل بوی سیگارمو تا حدی می گرفت ولی چه اهمیتی داره ...مهم نیست
لباسامو در میارم بوی عرق حالمو بهم میزنه ولی من دیشب دوش گرفتم ، به خاطر گناهامه من نجسم .. اینم یه نوع ایدئولوژیه دیگه . چون دلیل منطقی یافت نشد !
نزدیکای خونه که میشم با خودم می گم دیگه باید عوض بشم ، ولی وقتی وارد جو خونه میشم میبینم همه سر جاشونن و جو آلوده هنوزم هم حکم فرماست و هر کس داره کار دیروزشو انجام می ده و کار یک هفته پیش و کار یک ماه پیش و کار سالهای قبل ، شاید محیط عوض شده باشه ولی روال نه ...!
همچنان بوی عرق و سیگار به مشامم می رسه نمی دونم چرا پا هام اینقدر عرق می کنن ؟ شاید بخاطر اینکه دو هفته اس این جورابها رو می پوشم ؟!
ولی امروز دیگه می خوام نامه رو تموم بکنم . برگه هامو از کشو بر می دارم و کامپیوتر و روشن می کنم ، نمی خوام منتظر بشم پسورد و وارد می کنم و میرم دستشویی .یه جوش گنده و سیاه شده روی دماغم ، اصلا اهمیتی نداره .بازم یه پسورد دیگه ولی این واسه ویندوزه ، توی یه ماتیتور 19 جز ورونیکا و چند تا آیکن چیز جالبی به چشم نمی خوره .
سعی می کنم بنویسم ولی نوشتن هر سطرش سخته ، هر کلمش خاطره هستش .شاید موزیک بتونه کمک بکنه ...........
.جز ریور ساید و و استینگ یا رومنس های فرانسه میشه آناتما یا دپرسیو های دیگه گوش داد که شاید بتونه کمک بکنه .
ولی قدرتشو ندارم فشار روم زیاده ، هنوز چند خطی بیشتر ننوشتم .. میخوام یه چرخی بزنم ولی با رفتن به بیرون اتاق نظرم عوض میشه . چقدر همه جیز مرده به نظر می رسه ، صدا از دیوار در نمی آد و فقط و فقط صدای موزیک از اتاق من .وشاید اگه تلوزیون داخل هال که اونم یا صدای عزا ازش در میاد یا صدای گریه سریال های چرت و پرت ناهنجار هایی و بگوشم میرسونه .
باز بر میگردم توی اتاق و میشینم که بنویسم ....نمی تونم بنویسم ...خاموش می کنم ....یه کتاب بر میدارم ....کلمات خونده میشه ولی حواس من کجاست .... دوباره شروع می کنم ....ولی ...........
کتاب ، کتاب گرافیکه فلسفه نیست که خوندنش دقت زیاد بخواد ولی بازم نمی شه .با همون توهماتم خوابم میبره ..و با صدای قاشق و چنگال بیدار میشم . ای کاش آدم واسه همیشه می خوابید .جویدنم شد کار .با صدای ناهار نمی خوری شاید یه تکونی به خودم بدم .ولی دو دقیقه بعد سر جای قبلیمم چون از جویدن خوشم نمی یاد مگه من خرگوشم ؟
خواب خواب خواب ، سه رکن اساسی در زندگی و سیگار سیگار و سیگار دومین سه رکن زندگی و خرگوش بودن .اینها لازمه یه زندگی آرام توام با شادی و نشاط هستن ... می خوام اتفاقات صبح و کپی بکنم و برای ادامه پیست بکنم پایین چون اتفاق خاصی نمی افته و ممجموعه هفت رکن برای بعداز ظهر سگی هم اتفاق می افته (اسم ، متاثر از فیلمش بود )
ققط با این تفاوت که تعداد سیگار ها زیاد میشه و گاها به یک بسته می رسه ، آدمهای الاف بیشترن ... ویه سری اتفاقات بی اهمیت دیگه . ( با اهمیتش اینه : نامه تموم شده )
شرح بالا هیچ اهیمتی نه واسه خودم داره نه برای تو خواننده فقط نوشته ای که نوشته شده ..همونطوری که واسه من یا تو اهمیتی نداره که احمدی نژاد دور بعد ریس جمهوره یا نه یا اینکه چرا زاغه نشین میلیونر 8 تا اسکار گرفته یا این که 37 میلیون بیکار توی آمریکا هستش که 10 میلیونم تا این آخر این ماه بهش اضافه میشه ، یا این که 1300 نفر توی غزه کشته شدن که نصفشون بچه و زن بودن ویا این که ما هستیم یا نیستیم .
تو زندگی می کنی صرفا به خاطر اینکه زنده ای .


